سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

به نام خداوندگار

آری ای روزهای آتی که هنوز مشرف نشده اید. اگر زمان را به هم بریزم آنگاه شما در آخر صف خواهید بود. نشسته در گوشه ای نگران. پس خود را از برای من بیارایید و نغمه خوان و رقص کنان و نرم نرمک سوی من آیید. آغوش مهربان و گرمتان را بگسترید ، چنان که نام یکدیگر را به نکویی ببریم. شما زمانی دیروز خواهید شد و من زمانی پیر. این خاطره های نیکوست که چون لمس پرنیان بهشتی می ماند. چون رایحه ی دلنوازی که نسیم ، آن را از ذهن پاک می کند ؛ اما دعای ما بدرقه ی راهش خواهد بود. ای روزگار به راه مانده زنده باد تو و آسوده باد من

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰

نیایش 3

ای گذشته از خطای مدام ما...
نمی دانم چگونه با تو باشم و دل نگه دارم که دوری از من و باز در وجود منی. نگاهم می داری و مرا نمی رانی. کم خردان و سیاه اندیشان راه را بر بنده ی ناشایست تو بسته اند و تو باز از ضمیر نیک من نمی گذری. در گیجاویج هراس گمشدنم. در ترس از دست دادن. توان بی انتهای تو اگر افتادنم را تمام نکند هرگز بر زمین سفت پای نخواهم فشرد. پس ای بزرگوار و ای ستوده شده ، ای نگاه دار و ای بی زمان ، زبانم را یارای نیاز از تو نیست ، خود به قدر کرمت دست بگشای. بی حساب.

deeep

اینکه عشاق اعتماد به نفس کاذب دارند رو حالا درک می کنم. با نگاه به دیگران می فهمم واقعا کنار یک زوج در حال شکل گیری بودن و ماندن فداکاری می خواهد. فکر می کنم شاید درون رابطه هم همین شکلی باشد. . .

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۰

د ورلد

لایک می  آن  فیس بوک
:)

خورشت کانتری

سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

الخ


می بردم به ناکجا
کشتی دیده ات مرا
دُرد از آن مردگان
 خون شراب از آن ما
صبح نشسته در کمین
 سرخ زره
 خود به کین
زمزمه می کند سحر نرم به گوش آشنا
سوتزنان بوسه زنان
بوی چنار از آن ما
ای سر دوستان به پا
 پیش شکار خود بیا
می بردم به آن هوا
کوه  بلند زیرپا
ابر ، غلام شوخ و شنگ
 بحر درون جام ما
آهوی دشتهای باز
 نرم به خوی سرو ناز
از بر من جدا نشو با من خسته راه بیا
پیر کنار تو جوان
شاه به پای تو گدا
سار به پیش تو کلاغ
زاغ کنار تو خدا
سورچران خنده کنان ،  درد به کام ما روا
درد به کام ما روا
خنده ی دردهای ما
شیوه ی سرکشت بلا
شاد سرت شراب ما
خوب خمار قبل صبح
 زیرک کوچک بلا

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

کلاغنامه

صورت کلی یک نظام فکری از حماقت تشکیل شده و ما اکثرا مجبور به تبعیت از این حماقت می شویم برای اینکه پایمان را روی چیزی بند کنیم. البته این کاملا قابل درک است مشکل وقتی پدید می آید که مجبور می شویم همه چیز را فقط با همان نظام فکری تحلیل کنیم خیلی زود منحنی زندگیمان کمی خم می شود.ثبات و عمق دادن به زندگی و حکمت داشتن ( یعنی  توان هماهنگ کردن نظامهای مختلف فکری را داشتن) هردو نعمت اند و ایندو از کنار یکدیگر پدید می آیند. مثل دو نفر که توی یک راه دائم از دیدن یکدیگر تعجب می کنند. قدیمها یک تعریف دیگر از حکمت هم توی ذهنم بود که می شد ترکیب احساس و عقل برای حفظ تعادل. این تعریفبا کمی اغماض  برای شهود هم جواب می دهد. شهود می شود نتیجه یک فعالیت مغزی که توان بروز به شکل کلمات را ندارد یعنی فراتر از دایره ی محدود زبان قرار می گیرد. کلا اما آخر ندارد این متن پس والسلام

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۰

زودیاک

در گذر روزهای بلند عمر
 شاخه های شکسته ی غرور
درون کوچه های باریک زندگی زیر پاهای کوچکمان خرد می شوند.
من از صدای خرد شدن شاخه ها و برگها نمی هراسم
لذت می برم
وحشتم از گم شدن است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

P

باد می وزد و توتها را می چیند توتها روی زمین از ناشکری او غلطان

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰

ج

دوستها دور می شوند. خانه ها نزدیک اجاق گرم و خورشت روی میز

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

من

اگر حرفهایم آرامت نمی کنند شاید شانه هایم بتوانند. خوابهای روشن فردا شاید ، خمار گذشته را پاک کنند ، شاید شانه هایم بتوانند.

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

>>

بزرگترین تراژدی عالم:
 
والتین والزیتون
و طور سینین
و هذا البلد الامین
لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم
ثم رددناه اسفل سافلین


دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹

^^

هجوم لحظه های خالی
احساس گناه
گریز هوا از قفس تنگ سینه و باز
احساس گناه
های که بی نظرت خسته و دل افگارم
آی که ناتوانم از نبودن و گرفتارم.

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

x

فاجعه نزدیک است

فراموشی

خواب زده ام اما خوابم نمی برد گوشه ی کوری نگران دستان گره خورده ام نشسته ام و به بار نگاهت فکر میکنم که جایی تنهایم گذاشت و نیرویی که مرا باخود نبرد و حسرتی که ابدیست حتی با فراموشی

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

شورشی باید ، شستشویی ، شیونی

شورشی باید ، شستشویی ، شیونی

کلاغنامه

روزها می گذرند و ما چنان با جهان خود درگیر شده ایم که یادمان می رود نمی خواستیم اینگونه زندگی کنیم. رویاهایم پیش چشمانم فرو می ریزند و دائم به این فکر می کنم که نقشه ام برای زندگی هنری بدون پول چه بود. یادم می آید چیزی در ذهنم داشتم درباره ی اینکه حتی راننده هم می شوم و لی هنرمند می مانم. حالا اما هرکاری می کنم غیر از هنر درگیر جریانی شدم که آن را بد می دانستم. فکر می کنم شاید واقعا هنر برای متمولین است. اما یادم می آید که نقشه ای داشتم. مطمئنم.

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

سیاسی

استاد با همان وقار همیشگی روی سن رفت و جایزه اش را گرفت می خواست بدون گفتن چیزی برود بعد ناگهان فکری از خاطرش گذشت. برگشت پشت میکروفون. نگاه مسئولان پر از ترس بود: فقط همینو می تونم بگم که سکوت سرشار از ناگفته هاست

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

2

نگاهم به بخشندگی و بی نیازیت است ورنه دور نیست هزیمت من از شدت  گناه. اگر دچارم به اندوه و اگر شکسته توانم ، نگاهم به دست بلند توست که مگر به پاخیزم. شرم دارم که فریاد ناحق زده ام اما تو کجا و جیغ ما کجا.

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

فاعل

در تمام مدتی که آنجا نشسته بود کاری نکرد. فقط بدنش را به جلو و عقب تاب داد. گاهی دستانش روی زانوانش بود و گاهی کنارش روی نیمکت.  آرام آرام چیزی اطرافش را فرا گرفت. نمیتوانم توصیف درستی از اتفاقی که افتاد بدهم اما می دانم که متوجه چیزی شدم. برگها تکان عجیبی خوردند و یا گربه ها ایستادند و با تعجب نگاه کردند. شاید کلاغها لحظه ای در اوج آسمان و یا روی زمین سرشان را جوری چرخاندند تا با یک چشم و با حواس کامل نگاهش کنند. هرچه بود مرد به رفتارش ادامه داد. کمی اینسوتر من با دلهره ی عجیبی که ذهنم را پر کرد. کتاب را کناری گذاشتم و به او خیره شدم. صدای ترافیک کم کم در صدای باد حل شد. پیرمردها عصایشان را محکم گرفتند و به نیمکتها چنگ زدند. پارک لحظه ای در بهت فرو رفت. و بعد جهان. خوشید بالای سرمان تاب می خورد. چراغهای پارک از شتاب بی سابقه ی باد با ضرباهنگ حرکت مرد به چپ و راست خم می شدند. کودکان روی تابهاشان در حالی که زنجیرها را سفت گرفته بودند دور میله ی تاب می چرخیدند و سکوت وحشتناکتر از هرچیز دیگری بود. مرد من را نگاه کرد. چیزی گفت که در هیاهوی باد نشنیدم. شاید هم اهمیتی ندادم. شاید ترس ذهنم را قفل کرده بود  چون نیمکتی که بر آن نشسته بودم داشت از جایش کنده می شد و مثل خیلی چیزهای دیگر به بی نهایت آسمان می افتاد. اما حرکت سرش واضح در خاطرم هست.  بعد ناگهان همه چیز متوقف شد.

زندگی یک ربع بعد گویی اتفاقی نیفتاده ، نه مثل همیشه  که با اندکی تغییر از بهت تکان خوردن کره زمین ، ادامه داشت. سال بعد تابستان سردتر از هرسال دیگری بود. زمستان خشک و سرد ، آرام آرام بیشتر محصولات را خراب کرد. زندگی همه ما از آن روز به بعداندکی سخت تر گذشت.

شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۹

در ستایش نماهنگ شراره

چشای شراره چگده گشنگ و نازه
مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده
لتز گو

3

نگاهش را روی دستگیره ی در متوقف کرد دستگیره درست مثل دستگیره های خانه ی قدیمی ای بود که سالها بیش در خیابان بهار خریده بودند. وقتی یکی از آنها خراب شد مادرش پدرش را مجبور کرد تمام دستگیره ها را عوض کند. دیگر از آن مدل دستگیره توی بازار پیدا نمی شد. مادر هم نمی خواست دستگیره ی درهای مختلف با هم فرق کند. وقتی وارد اتاق شد بی اختیار آرام روی صندلی کنار در نشست. سعید داشت برای بچه ها قصه تعریف می کرد. قصه ی خشنی بود در مورد گرگی که به روشهای مختلف بزغاله های مامان بزی را یکی یکی می خورد. آناهیتا گوشه ی دیگر اتاق برای خودش آواز می خواند. بچه ها یکی بور و دیگری سرخ مو ، حین گوش کردن به قصه به هم دندان نشان می دادند و همدیگر را کتک می زدند. چیزی در اتاق نبود تا سرگرمشان کند. یک لحظه از ذهنش گذشت که باید برایشان اسباب بازی بگیرد اما خیلی زود نظرش عوض شد. صندلی به زمین پیچ شده بود و یکه تکه بود. دیوار ها همگی با قشر ضخیمی از پارچه و تشک پوشانده شده بودند. قصه تمام شد. سعید رو به او کرد و گفت. همین امروز چند آیه ی جدید رسید می خواهی گوش کنی؟ مرد جوان لبخندی زد و بیرون رفت. روی دیوار های راهروی آسایشگاه نور مهتاب افتاده بود و پیرمردی داشت کنار پنجره قدم می زد. چند قدمی دور نشده بود که برگشت.



شما ساعت منو ندیدید؟ دو سال و هفتاد و دو روز و سه ساعت و پنج دقیقه است که گمش کردم. وقت داره از دستم در میره


پنجشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۹

2

رو به شرق می رفتیم اما ابرها چنان انبوه و نزدیک به زمین بودند که طلوع آفتاب را پنهان می کردند. قطرات ریز آب روی شیشه ی ماشین به هم می رسیدند و بزرگتر می شدند بعد آرام تا گوشه ی شیشه ی جلو می رفتند و آنجا با هم جوی باریکی تشکیل می دادند که نمی دیدم چه بلایی سرش می آید. یاد جاده ی سمنان افتادم یاد پراید هاچ بک  بی کولری که هوای داغ کویر را می شکافت و پدرم که با لبخند چیزی تعریف می کرد و پمپ بنزینی که از پشت سرش رد می شد.  جاده بی انتها بود و سکوت ما پر از دوستی. صدای ناله ی زنی می آید: ترمز دستی یا روغن ترمز کنترل شود فشار روغن پایین است دمای آب زیاد است سیستم شارژ کنترل شود هوا امروز چه تاریک است.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

1

روزهای بارانی تهران روزهای خسته کننده ایند روزهایی اند که هیچ راهی بهتر و سریعتر از پاهای تو نمی تواند تو را به مقصد برساند. وقتی همه ی مسیرها به پاهای تو ختم شوند خستگی چیز طبیعی ایست. بازتاب ساختمانها روی دریاچه هایی که اینجا و آنجا روی پیاده رو و خیابان تشکیل شده اند هر از گاهی با حرکت پای عابر خسته ای به هم می ریزد و و منظره ی خاکستری شهر را در خود حل می کند. در چنین لحظه ای می شود دید که در این شهر لعنتی و تن این مردم لعنتی هیچ رنگی نیست. در چنین لحظاتی بود که این امر بر مردی که از خیابان می گذشت مشتبه شد که فردی که چند لحظه پیش از کنارش رد شده یکی از دوستان دوران دبستان اوست. همین که دوستی از دوران دبستان بتواند نظر کسی را اینچنین به خود جلب کند نشان می دهد که او از ایجاد روابط در سنین بالاتر ناتوان بوده و هنوز دنبال دوستی های بر پایه معاملات کالا به کالا در دوره ی دبستانست. زندگی هرکدام از ما چالشهای مخصوص به خود را دارد  و زندگی این مرد جوان و ناتوان هم قرار نیست استثنایی باشد. در یک روز بارانی و در حالی که همه افراد این شهر نگاهشان را کمی پایین نگه داشته اند تا از هجوم قطرات سمج باران درون یقه و چشم و دماغشان جلوگیری کنند. این مرد درست وسط خیابان و روی خط کشی ایستاده بود و داشت سعی می کرد از پشت سر متوجه شود  غریبه ای که چند لحظه پیش هیچ فرقی با دیگر غریبه های تو خیابان نداشت آشناست یا نه. در چنین لحظه ای بود که او متوجه تنهایی خود شد. متوجه شد که تاکنون زندگی سختی داشته و سادگی زندگی دبستان تنها چیزیست که او با خاطره اش زندگی می کرده. در چنین لحظه ای بود که او متوجه شد می تواند خودش را از دید کس دیگری که اندکی آنطرفتر ایستاده ببیند. لذت این شهود چنان بود که مرد دلش نمی خواست با تکان بدنش آن را از بین ببرد. چند لحظه ای همین طور آنجا ایستاد اما چشمانش دیگر در حدقه آرام نبودند و طول و عرض این کشف جدید را می سنجیدند. تحقیری که بر خود روا کرد سزای تمام حماقتهایی بود که تا کنون مرتکب شده و حالا او کس دیگری بود. آنروز جور دیگری به خانه رفت. چند لحظه ای بیشتر دنبال کلیدش گشت. لباس خیسش را با دقت بیشتری جمع کرد و صبح فردا مرد دیگری از خواب بیدار شد.

دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

کلاغنامه

شبها اگر به سراغم نمی آیی جایی در صبح پیدایم کن که تشویش دوری تو باری بر دوش سست من و غمی بر گلوی خفته ی من است. آرام آرام در خود فرو می روم بی آنکه اشارتی از تو بیدارم کند و هدایتی از تو هشیاری را به سر گرد و چرخانم باز آورد. حدیث غم و ضنجه موره ی بی حساب نمی کنم که تو به حال من از خویشتنم آگاهتری و رویای بیداری مرا هرروز تو تعبیر می کنی. اگر سری به دروازه ات نمی کوبم و به فریادی گلویم را خسته نمی کنم از بی غیرتی من است. دریای رحمت تو کجاست که بنده را از خویش نه می رانی و نه پیش می کشی. هدایتی و کفایتی مرا بده که از حضور تو غافل نشوم و غم شکسته در جانم را تاب بیاورم. باش برای من که نبودت نبود همه چیز و همه کس است. سکوتم از بی حرفی است نه از بغضی فروخورده و نه از اندیشه ای پس نشسته. تو پیدایم کن ای دانای همه ی خفایا و زوایا. ای شادی کشف ای غرور شهود ای سبکی سر ای روحبخش.

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

مبارک یوسا

از مزخرفات دنیای ما اینست که محصولاتی را که داریم دوباره به ما می فروشد. سیر شاید احمقانه  تولید انبوه باعث می شود مجبور باشیم ثروت را به طور مداوم در چرخه ای بی نیاز بگردانیم. چیزی که در برابر محرومیتهای این دنیا شاید بی شرفانه به نظر برسد.  موبایل در این میان به نظرم بیشتر از باقی اقلام مصرفی مان ویژگی های  نظام سرمایه داری را نشان می دهد. نظامی که قدرت کور کننده اش رفتار و قوانینی فارغ از هر نظام اخلاقی ای تحمیل می کند.

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹

^^^

بریده زاغ از آوای بلند
به گوشه ای با مگسی تار می زند
کنار سنگهای سرد خیابان
دلش هوای قار قار می کند
شب زمستان است
ساعت هنوز هفت نشده
کلاغ ها صف کشیده اند برای غذا
خوراکشان ولی گرم نشده

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

جنسوالیته

هویت جنسی ما در چنبره تحریکات و نیم تحریکات و اشارات کنایی و سوء استفاده های گرافیکی و تبلیغاتی و پنهان و آشکاری که تمام اطراف ما را فرا گرفته دچار پیچشهای ناجوری می شود که هویت مردانه یا زنانه ی ما را دچار خطر می کند.  نابود کردن جذابیت ساده عمل جنسی پیش پا افتاده ترین ضرر آنها برای ذهن انسان است. چیزی که به تجربیات پیچیده و ذهن خواری تبدیل می شود که بسیاری را درگیر خود می کند. خطر بزرگتر فوران انرژیِ جنسی به شکل های معقول و غیر معقولی است که بخش عظیمی از زندگی افراد کثیری را در ساده ترین شکل خود نگه می دارد. راه حل درستی هم پیش روی شخص ما نیست. جز پرهیزگاری البته 

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

خوش به حالت تکه سنگ

کوچه های تنگ و بزرگراههای تنگتر
نفسم به شماره می افتد از این همه رنج
کاش ایستادن این چراغ ها را می دیدم تا
بنشانمشان آنجا که لایقشند
فشار پوچ می کند مشتها را
بیا و سیفون را بکش
                            بیا

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

placebo

lets follow the cops back home
follow the cops back home
robe their houses.